X
تبلیغات
دلنوشته های من
محكوم به دل بستن

به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ، اما اینک هوای قلبم را نداری ...
به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را ...
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را ...
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که
بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته
چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی ...
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که
دلشکسته ام
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر
میسوزاند دلم را
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای
رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم ...
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ، اما نمیتوانم !
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را ...
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را ...
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم ، تا به امروز در
قلب بی وفای تو حبس بود ، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم
میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …
شاید بتوانم فراموشش کنم …

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت14:46توسط tanha |
خانه اي پر دوست
من دلم مي‌خواهد


خانه‌اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوست‌هايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو...؛

 

هر کسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

 

شرط وارد گشتن

شست و شوي دل‌هاست

شرط آن داشتن

   يک دل بي رنگ و رياست...

 

بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي‌نويسم  اي يار

خانه‌ي ما اينجاست

 

تا که سهراب نپرسد ديگر

" خانه دوست کجاست ؟ "

 
 

 

(( فريدون  مشيري ))
 
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت21:33توسط tanha |
خانه دوست كجاست؟
خانه دوست كجاست ؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه بر لب داشت

به تاريكي شبها بخشيد و به انگشت

نشان داد سپيداري و گفت

نرسيده به درخت

كوچه با غي است كه از خواب خدا

سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پر هاي صداقت آبي است

مي روي تا ته آن كوچه

كه از پشت بلوغ سر به در مي آورد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا

جوجه بر مي دارد از لانه نور

و از او مي پرسي خانه دوست كجاست؟

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت21:32توسط tanha |
شعر رويايي
با بوسه اي گرمي دادي به من اما

                                               مي ترسم از فردا، مي ترسم از سرما

مي ترسم از اينكه، سردي كني با من

                                               با من كه نشناسم، با تو سرم از تن

مي ترسم از مرگ اين حس رويايي

                                               بي عشق تو حالم گردد تماشايي

اي آنكه در قلبم، خوش كرده اي خانه

                                               اي آنكه دستانت بر زلف من شانه

اي آنكه شبهايم لبريز خواب توست

                                               دل مملو از نامت، گويي كتاب توست

در سينه ياراي يك آن نبودت نيست

                                               محتاج دستانت، جز پنجه ي من كيست؟

فكر نبــود تو كابـــوس هـر لحـــظه

                                               ترسم بســوزم در افســوس هر لحظه

اين لحظه ي نابِ گلبوسه ي گرمت

                                               در حصر آغوشِ خـواهنده ي نرمـت

جسـم پريشــانم آرامِ آرام اسـت

                                               اي شعر رويايي، وقت سرانجام است 
شاعر:جواد نوروزي
    

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت11:36توسط tanha |
سنگيني

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت22:41توسط tanha |
چارلي چاپلين

ژرالدین دخترم:
اینجا شب است، یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه

سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه

این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک
نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .
من از توخیلی دورم، خیلی دور.اما چشمانم کور باد ،اگر یک

لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز

هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه
پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که
گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهایت را می شنوم
و در این ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت

ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است.
شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش
.
اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که

برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد، در گوشه ای
بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار .
من پدر تو هستم، ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی

بچه بودی، شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم .
قصه زیبای خفته در جنگل ،قصه اژدهای بیدار در صحرا،

خواب که به چشمان پیرم می آمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین، رویا.
رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه،

فرشته ای می دیدم به روی آسمان، که می رقصید و می شنیدم
تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟
این دختر همان دلقک پیره . اسمش یادته؟ چارلی " .
آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت

تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ، و تو در
جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ، و بیشتر از آن،
صدای کف زدنهای تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد.
برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ،

و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم

گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی

ازاینان بودم ژرالدین ، و در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای
کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ، به خواب میرفتی،
و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت
را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این
بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟ تو مرا نمی شناسی ژرالدین
.
در آن شبهای دور، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را

هرگز نگفتم . این داستانی شنیدنی است‌
:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز

می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .
این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام
.
من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ، من رنج

آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند،
اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند،احساس کرده ام.
با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد
.
داستان من به کار تو نمی آید ، از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام

من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را
خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ، خود گریستم .ژرالدین
در دنیایی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی ، آن

تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ، اما حال آن
راننده تاکسی را که تورا به منزل می رساند ، بپرس ، حال زنش
را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش
نداشت ، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به
نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ، فقط این نوع
خرجهای تو را، بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای
دیگرت باید صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و

دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ."
تو یکی از آنها هستی دخترم ، نه بیشتر؛ هنر پیش از آنکه دو بال

دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند . و وقتی
به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص
خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی
خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ،
از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است .
در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ،

چالاک تر از تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده ی
نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب

نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد
.
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که در

خانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک
کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست
.
امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه

یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی
بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ،
با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک
فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ، اگر بخواهی ،

همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آن است که ازنیروی

فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی
درازمدتی در سیرک زیسته ام، و همیشه و هر لحظه، بخاطر
بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند،

نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر
روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ،

سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان
تو را فریب دهد .آن شب، این الماس ، ریسمان نا استوار تو
خواهد بود ، و سقوط تو حتمی است . شاید روزی ، چهره زیبای
شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و
بند بازان ناشی ، همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و

خوشبختانه ، این الماس بر گردن همه می درخشد .
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ،

به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را
بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از
من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند
.
به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و

پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در
این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را
به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای

خنده دار می زنم . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد
که روح عریانش را دوست می داری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال

دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد...

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت19:56توسط tanha |
صداي پاي آب
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.

و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی "تکبیره الاحرام" علف می خوانم،
پی "قد قامت" موج.

کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.

اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک "سیلک".
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می کرد.
تار هم می ساخت، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فکر ،بازی می کرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.

طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک ،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.

چیزهایی دیدم در روی زمین:
کودکی دیم، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.

بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: "شما"

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش "انشا"
اشتری دیدم بارش سبد خالی " پند و امثال".
عارفی دیدم بارش " تننا ها یا هو".

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود:
کاکل پوپک ،
خال های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.
پله هایی که به سردابه الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پله هایی که به بام اشراق،
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست.

شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
سقف بی کفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.
و بزی از "خزر" نقشه جغرافی ، آب می خورد.

بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب.
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در کوچه زن.
بوی تنهایی در کوچه فصل.

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پیچک این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ریزش تاک جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ یک روزنه با خواهش نور.
جنگ یک پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یک آواز:
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل.
جنگ خونین انار و دندان.
جنگ "نازی" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم.
جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله کاشی مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر " لوله کشی".
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.
حمله واژه به فک شاعر.

فتح یک قرن به دست یک شعر.
فتح یک باغ به دست یک سار.
فتح یک کوچه به دست دو سلام.
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی.
فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.
قتل یک قصه سر کوچه خواب .
قتل یک غصه به دستور سرود.
قتل یک مهتاب به فرمان نئون.
قتل یک بید به دست "دولت".
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچه یونان می رفت.
جغد در "باغ معلق " می خواند.
باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه آرام "نگین" ، قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر کرچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم ، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.


اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق.
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،
روی موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.

من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشیا جاری است .
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدن بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.
خوب می دانم ریواس کجا می روید،
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.


زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.


زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی "مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت،
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،
زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفسهاست.

هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟

من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون"است.

رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.

و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.

و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسکون می ریزد.

لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.)

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.

پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

کاشان، قریه چنار، تابستان 1343

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت14:35توسط tanha |
شعراي آقا رامين (كلبه ارزو ها)
سلام سلام سلام

اقا رامين دوباره زحمت كشيدن و دو تا شعر زيباي ديگه برام فرستادن تا بذارم تو وب

ممنون اقا رامين

 

 

هرگز

هرگز ...

هرگز فراموش نمي کنم

سخناني راکه از چشمان تو شنيدم

مي گويند چشمها هرگز دروغ نمي گويند

اما من شيرين ترين دروغ ها را از چشمان تو شنيدم

آن هنگام که مي گفتند:

«دوستت دارم»

تو بزرگ بودي

آنقدر بزرگ

که روياهاي من در سرزمين خيال تو

قاصدکي بيش نبود

بزرگ بودي و دست نيافتني

و من مي دانستم

در دست نيافتني ها

عظمتي ست پرستيدني..

زندگي با تو خاطره اي براي من نبود

خاطره هاي با تو تمام زندگي من است...

زير نگاه پاييزي تو

من چونان برگي افتادم

و از آن روز

زير پاي رهگذران خرد مي شوم


اينم دوميش

بايدديوونگي هاموببخشي



نگاه سردچشماموببخشي



ميدونم گاهي حرفام خيلي تلخه



بگو مي توني حرفامو ببخشي



بايدگاهي تو چشمام خيره باشي



ببيني تاچقدغمگين وخستم



نمي دونم دخيل دلخوشيمو



به چشماي کدوم ايينه بستم



يه دنيا خاطره توکوله بارم



منواززندگي مايوس کرده



شباي بي چراغ زندگيمو



پرازتنهايي وکابوس کرده



تومي توني منواشتي بدي با



شباي روشن ستاره بازي



تومي توني کنار من بموني



تومي توني منوازنوبسازي



تومي توني بايه لبخندشيرين



بدي هاي منو اسون ببخشي



مي توني به کويرخشک قلبم



توبه اهستگي بارون ببخشي



بايدديوونگي هامو ببخشي

***

+نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت15:36توسط tanha |
شعراي اقا رامين

شعر زير رو آقا رامين (كلبه ارزو ها ) لطف كردن و برام فرستادن منم دلم نيومد كه نذارمش تو وب . ممنون آقا رامين

کاش در دهكده عشق فراواني بود

توي بازار صداقت کمي ارزاني يود

کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب

روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

کاش دريا کمي از درد خودش کم مي کرد

قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود

کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست

کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود

چه قدر شعر نوشتيم براي باران

غافل از آن دل ديوانه که باراني بود

کاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها

دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود

کاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد

و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

کاش اسم همه دخترکان اينجا

نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

کاش دنياي دل ما شبي از اين شبها

غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت شبي کاش دعايي بكنيم

راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت21:4توسط tanha |
عكس خدا در اشك عاشق

عکس‌ خدا در اشک‌ عاشق‌
قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست ، خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت : از قطره‌ تا دریا راهی ا‌ست‌ طولانی ، راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری ، هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست
.
قطره‌ عبور کرد و گذشت ، قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
.
قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت
.
تا روزی‌ که‌ خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند ، قطره‌ طعم‌ دریا را چشید ، طعم‌ دریا شدن‌ را اما
...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست ؟

خدا گفت:  هست
.
قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم ، بزرگترین‌ را ، بی‌نهایت‌ را
.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت : اینجا بی‌نهایت‌ است
.
آدم‌ عاشق‌ بود ، دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد ، اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت ، آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت ، قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید ، خدا گفت : حالا تو بی‌نهایتی ، چون که‌ عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است

+نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت16:32توسط tanha |